Search

شهین توکلی درگذشت

Updated: Oct 4


چه بگویم که در این چند روز که از درگذشتش می گذرد نگفته اند. یکی از خوبی و شخصیت انسانی اش می گوید، جای دگر از محبت و همدلی هایش، یا از زکاوت و تیزهوشی اش. هم از مبارزاتش می گویند و هم از زجرهایی که کشید. او را مبارزی با سابقه از جنبش چپ می خوانند، همسر سعید که به جوخه اعدام سپرده شد، خواهر حمید که او هم اعدام شد، و خواهر سیمین که در مبارزات کشته شد. این ها را همیشه شنیده بودم از کودکی ولی، در عمر ما برای من و برادرانم، او فقط عمه بود، عمه شهین. کسی که بخش بزرگی از کودکی مان با لطف و محبتش پیوند خورده و رنگ گرفته بود. کسی که در نوجوانی و جوانی برای مان هم معلم بود هم مادر، و این اواخر که پا به میان سالی گذاشتم، همدم، همدل و هم صحبت. در شادی هایمان بود، ولی در مشکلات بود که حضورش پر رنگ احساس می شد. می دانستی که هست، و خودش را برای کمک وقف می کند. می دانستی که تا گذر از سختی ها کنارت ایستاده، امر نمی کند، نهی نمی کند، فقط مادرانه کمک می کند.

این سال آخری که در قرنطینه بودیم، برایش از راه دور شعر می خواندم. یکی می خواندم و می گفتم که "این دیگه آخری بود" می گفت "یکی دیگه هم بخون بعد برو". یک شعر دیگر می خواندم. شعر ها را بلند بلند برای مادربزرگم تکرار می کرد. می دانستم که از خستگی و کار و کم خوابی رمق ندارد ولی، وقتی که صحبت می کردیم لبخند میزد و با لبخندش دل همه مان را گرم می کرد.

بعضی غم ها را نمی شود گریست، نمی شود به خاک سپرد، نمی شود با تسلیت تسلی داد. بعضی غم ها را باید زیست. خاک سرد است ولی بعضی ها را چون به خاک می سپری خاک را هم گرم می کنند.

همیشه به من می گفتند که وقتی بدنیا آمدم عمه مرا به حمام برد. نه اینکه داوطلب شده بود، بیشتر از آن بابت که کسی دیگر جرات نمی کرد. و می گویند 7 روز پس از تولدم دوباره دستگیر شد و به زندان رفت. شبحی از دیدارهایمان در زندان به یادم هست. هر از گاهی مرا برای دیدنش به زندان می بردند. یادم از دیوارهای بلند و خاک وخل می آید، صف های ملاقات و چهره های بی تاب. برادر کوچک ترم بعدها که برزگتر شده بود می گفت که همیشه در کودکی که می گفتند عمه شهین مدتی در زندان بوده فکر می کرده عمه مانند ژان والژان برای برداشتن نانی به زندان رفته. برای نان نبود، می دانم، ولی حتی اگرهم برای برداشتن نان بود، آن را برای کمک به کس دیگری بر می داشت نه برای خودش. چیزی برای خودش نمی خواست، هرچه داشت برای دیگران بود. چه داشت یا نداشت، می بخشید.

دلم می گیرد از آن خانه که خاطرات در گوشه گوشه اش زنده و آدم هایش رفته اند. درخت انجیرش که عمری به شاخه هایش آویزان بودیم خشکیده، سقف ترک دارد و دیوار ها دوده گرفته. بعضی خانه ها ولی، همیشه در دل می مانند، هر جا که باشیم، چه دور و چه نزدیک. گویی که شخصیت و هویتت به آن گره خورده.

اگر ها و کاش های زیادی این روزها در ذهنم هست. اگر که من پیشش بودم... اگر او پیشمان بود... کاش که می شد چند سال هم برای خودش زندگی کند... کاش خودش را وقف دیگران نکرده بود تمام عمر و نفسی می کشید... کاش نمی رفت و بود ... ولی رفته و نه کاش ها بدرد می خورد و نه اگر ها. صد عمر دیگر هم که می گرفت، باز همین انسان شریف و فداکار بود که بود، و همان می کرد که کرد. بعضی ها از جنس دیگری اند. بعضی ها ... انسان اند. یادش با ماست تا همیشه.



72 views0 comments

Recent Posts

See All